تبليغاتX
غربت عشق

غربت عشق

دلتنگی

خدايا در اين تنها ترين تنهايی تنهای تنهايم کجا تنها ييم را با که قسمت ميکنی

بار خدايا تو در اين دلواپسيهای خسته وکدر در اين دل تنگيهای دل تنگم دل گيرم

وخسته بی فکر وبی هدف

 بی جهت کجايی

کجايی که به من بگيی خستگی دلت از روح پر آشوب وعاصی توست,دل گير

بودنت از دل نازکی وسادگی

وديوانگی توست

 بار خدايا نجاتم بده از اين دل عاصی خراب پوسيده از اين دلی که گنديد وبوی

تعفن ان را تمام دنيا فهميدند

نجاتم بده!!!! نجاتم بده!!!!

دلی که درون اعماق وجودم به من هديه داده بودی را با تمام وجود به خودت باز

ميگردانم واعتراف

ميکنم که نتوانستم آنچه حق بود در حق اين دل رنج کشيده ادا کنم

اعتراف ميکنم که چه ساده وارزان آن را به دلی سياه فروختم وآن چيز که ارزان

شد بی ارزش نيز شد

اعتراف ميکنم که تمام داغ ها ورنج هایی من" مخلوق کوچک وناچيزت از اين دل

بود.دل کوچک وساده

ای که بيش از اين ها ارزش داشت

بار الاها کاش اين دل را هيچگاه به من هديه نميکردی کاش گمان نميکردم

سادگی دلم حافظ ومحافظ

هميشگی من از تمامی بلايايی آسمانی توست کاش ميدانستم که ای دل نيز

وسيله ای ديگر بری آزمايشی ديگر است

اما ای ايزد بزرگ من اين دلی که به من هديه کردی کوچکتر ازآن بود که توان

اين را داشته باشد که

اين همه مصيبت را يكجا به او وارد کنی و تو نپنداشتی که اين دل اگر سنگی هم

بود روزی ميشکست

وخرد ميشد اما نه گويی اين زمين .

 خاک اين زمين همان دلها و قلب هاست که روزی کوچک ولطيف بودند اما

شکستند وخرد شدند وتجزيه شدند تا باز گشتند به ذرات واحد تو

واکنون تنها غباری از ان همه قلب زيبا را در هوا ميبينيم غباری که

حتی بر روی شيشه ماشين يا بر روی شيشه های خانه های عشاق هم جايی

ندارد غباری که تنها بر روی

آينه اتاق من نشسته ومنتظر قلب من است.

غباری که هر بار بر آينه مينگرم ببينم و بنگرم که اين من هستم و دل من که دير يا

زود بر غبار اکنون

اضافه ميشود واين غبار سنگين وسنگين تر ميشود تا آنجا که ديگر منی در آينه

وجود ندارد.

........و تنها غبار است و غبار است و غبار

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 1:55  توسط سید   | 

عاشقانه

copyright©by:orchid.blogfa.com

copyright©by:orchid.blogfa.com

تنهايم مگذار

 

دوستت دارم    www.orchid.blogfa.com

copyright by: orchid.blogfa.com

 

سلام اي تنها بهونه واسه ي نفس كشيدن
هنوزم پر مي كشه دل براي به تو رسيدن
واسه ي جواب نامت مي دونم كه خيلي ديره
بذا به حساب غربت نكنه دلت بگيره
عزيزم بگو ببينمكه چه رنگه روزگارت
خيلي دوست دارم تو مهتاب بشينم يه شب كنارت
سر تو مهربوني بذاري به روي شونم
تو فقط واسم دعا كن آخه دنبال بهونم
حالم رو اگه بپرسي خوبه تعريفي نداره
چون بلاتكليفه عاشق آخه تكليفي نداره
نكنه ازم برنجي تشنه ام تشنه ي بارون
چه قدر از دريا ما دوريم بيگناهيم هر دو تامون
بد جوري به هم مي ريزه من و گاهي اتفاقي
تو اگه نباشي از من نمي مونه چيزي باقي
مي دوني كه دست من نيست بازياي سرنوشته
رو قشنگا خط كشيده زشتا رو برام نوشته
باز كه ابري شد نگاهت بغضتم واسم عزيزه
اما اشكات رو نگه دار نذار اينجوري بريزه
من هنوز چيزي نگفتم كه تو طاقتت تموم شد
باقيش و بگم مي بيني گريه هات كلي حروم شد
حال من خيلي عجيبه دوست دارم پيشم بشيني
من نگاهت بكنم تو تو چشام عشق رو ببيني
يادته من و تو داشتيم ساده زندگي مي كرديم
از همين چشمه ي شفاف رفع تشنگي مي كرديم
يه دفه يه مهمون اومد عقلم رو يه جوري دزديد
دل تو به روش نياورد از همون دقيقه فهميد
اولش فكر نمي كردم كه دلم رو برده باشه
يا دلم گول چشاي روشنش رو خورده باشه
اما نه گذشت و ديدم دل من ديوونه تر شد
به تو گفتم و دلت از قصه ي من با خبر شد
اولش گفتم يه حسه يا يه احترام ساده
اما بعد ديدم كه عشقه آخه اندازش زياده
تو بازم طاقت آوردي مث پونه ها تو پاييز
سرنوشت تو سفيده ماجراي من غم انگيزه
بد جوري ديوونتم من فكر نكن اين اعترافه
هميشه نبودن تو كرده اين دل و كلافه
مي دونم فرقي نداره واست عاشق بودن من
مي دونم واست يكي شد بودن و نبودن من
مي دونم دوسم نداري مث روزاي گذشته
من خودم خوندم تو چشمات يه كسي اين رو نوشته
اما روح من يه درياست پره از موج و تلاطم
ساحلش تويي و موجاش خنجراي حرف مردم
آخ چه لذتي داره ناز چشماتو كشيدن
رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن
من كه آسمون نبودم اما عشق تو يه ماهه
سرزنش نكن دلم رو به خدا اون بي گناهه
تو كه چشماي قشنگت خونه ي صد تا ستاره س
تو كه لبخند طلاييت واسه من عمر دوباره س
بيا و مثل گذشته جز به من به همه شك كن
من بدون تو مي ميرم بيا و بهم كمك كن...
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 17:5  توسط سید   | 

 

و اما عشق ...

 عشق پيامبري است بي مليت.


 عشق ، سر زده آمدن بهشت است به خانه ي دنيا!


  عشق، سرزده آمدن بهشت است به خانه ي دنيا !


  عشق خاري است که به پا مي رود و در دل ريشه مي دواند.


  عشق ، نگريستن است با چشمان بسته.


  عشق ، گيوتين خرد است.


  عشق ، ترجيح کوخ است به کاخ.

 عشق ، شوينده ي هوس هاست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:43  توسط سید   | 

دیگه ازت خسته شدم

 

چ

 

 

ديگه از دست تو و ترانه هات خسته شدم

ديگه از شنيدن رنگ صدات خسته شدم

چه جوري بگم هنوز خيلي دوست دارم ، ولي

انگار از بيشتر از اين بودن باهات خسته شدم

مني که عمرم و زندگيم تو چشماي تو بود

باورت نميشه از رنگ چشات خسته شدم

اينقدر نگام نکردي که ديگه زد به سرم

از اون آتيش خوابيده تو نگات خسته شدم

تو به من مي گي بي انصافم و حق داري بگي

با کدوم بهونه بنويسم برات ، خسته شدم

انقدر آب و هوا واسم عوض کردي که من

آخر از دست همون آب و هوات خسته شدم

گفتم اين کار و نکن ، کردي و رفتي و ببين

ديدي آخر از تموم اون کارات خسته شدم

حرفات انگار ديگه روي دل من نمي شينه

انقدر عوض شدي که من به جات خسته شدم

شب و روزات مث روز و شباي قديم نبود

از دس تفاوت روز و شبات خسته شدم

ديگه فرقي نداره پيشت باشم يا نباشم

تو يه بي تفاوتي ، من از فضات خسته شدم

دوس داري بري برو ، دلت مي خواد باشي بمون

من که از تمام حرف و تصميمات خسته شدم

يه روزي غريبه اي ، يه روزي آشنا ، من از

بازي زشت غريب و آشنات خسته شدم

واسه تو حتي ديگه شبا دعا نمي کنم

راستشو بخواي ديگه من از دعات خسته شدم

من شکايت تو رو به کي کنم ؟ برم کجا؟

به جون خودت قسم ، نه ، به خدات خسته شدم

چقدر ييخشمت من ديگه چيزي ندارم

به خدا از دس اين همه خطات خسته شدم

روزي صد تا غم و غصه توي قلبم ميذاري

منم آدمم ، از اين درد و بلات خسته شدم

انقدر واست مي ميرم ، واسه من تب مي کني ؟

حق دارم ، از اين دل بي اعتنات خسته شدم

کي مي دونه تو پشيمون شدي و نوشتي که

حتي از ديدن عکس و هديه هات خسته شدم

اي خدا ، اينو فقط من و تو و اون مي دونيم

نشونم بده يه جور راه نجات ، خسته شدم  ...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:38  توسط سید   | 

عاشقی یعنی همین

می میرم

 

 

 

 

 

اگر مي توانستم خورشيد باشم از تابش خود به تو ميدادم تا بر عشقي تازه طلوع كني .

 اگر مي توانستم حرارت خورشيد باشم تمام ريشه هاي دورويي و نيرنگ را مي سوزاندم  وجاي آن عشق و محبت و صداقت را بر تو مي تاباندم .

اگر مي توانستم آسمان آبي باشم هر روز صبح با شكوهي را برايت به ارمغان مي آوردم.

اگر مي توانستم شب باشم هرشب با نور ستارگان و حضورشان برايت ضيافتي شيرين

 بر پا مي كردم .

اگر مي توانستم چشمه ايي جوشان باشم هر زمان از زلالي و پاكيم نثارت مي كردم .

اگر مي توانستم بهار باشم تمامي شكوفه ها و گلها ي بهاري را تقديم تو نازنين مي كردم .

اگر مي توانستم پاييز باشم تمامي شعرهاي عاشقانه را برايت مي سرودم و همراه با 

باراني زيبا بر تو مي باريدم .

و اگر مي توانستم بلبلي عاشق در سبزه زاري زيبا باشم به اندازه ي وسعت و سر سبزي آن برايت آواز عاشقانه مي خواندم .

اما افسوس که هیچکدام نیستم

اما با هر تارو پودم تو را می جویم و با گرمی نفسهایم می گویم که:

ای بهترین بهترینها دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 16:37  توسط سید   | 

لحظه هاي بي تو بودن

 

لحظه هاي بي تو بودن

نوشتم!

من براي با تو بودن نوشتم. تمام دوست داشتن هايم را سياه مشقي كردم بر كاغذي سپيد. من تمام حسم را نوشتم و چقدر من تو را دوست دارم، دوستم بدار!

كاش دلتنگيهايم تمام، باران شود و باران تمام اشك هايم را برايت هديه آورد!

اما...........!!

اگر باران ببارد، چتري خواهم شد براي تو!

اگر باران آمد، بدان چقدر دلتنگم! كاش ميشد تمام لحظه هايم را براي لحظه ات ميدادم. مرا لحظه اي به خود گير! چقدر من محتاج توأم !!! باورم كن!!!

شب تمام شب را به تو انديشيدم! چقدر زيباست!! نازنين به دريا بينديش. دريا را تمام قطره اشكي خواهم كرد در گوشه چشم !! نگاهم را بنگر!! ببينش!! همش مال تو!!

نازنين من! بيا و ببين كه بي تو لحظه ها چقدر زمان است! نه ازلش تو را شناختم و نه ابدش تو را داشتم. ازلش اول نبود و ابدش كاش اما بي تو نباشد! آمين!

اوه!! چقدر سالهاست كه بايد قدم زد تا اون دور دور!! اونجايي كه كسي نيست حس غريب دوست داشتن هايمان را نگاه كنجكاو و زمختي كند و اين قدر بد، اين قدر بد و اين قدر بد بهمان نگاه كنند كه تمام ابرا دلتنگ بشن و سر تو سينه ي هم بذارن و اونقدر گريه كنن كه تموم بشن!.

بيا به آغوشم............! بيا سر به سينه ي هم بگذاريم تا تمام بشيم. از اوج لذت و اوج، از لذت كرختي و بي حسي! بيا پيشم!

ديشب برف اومد، تو ديدي.....؟؟ نديدي........؟؟ عجيبه! چرا فكر مي كنم منم نديدم! دروغ گفتم بهت!! همين جوري بهونه كردم برات، براي حرف زدن! خنده تا صبح نشسته بود كنارم، جم نخورد! حتي نگاهم نكرد. گريه اونورتر بود. خيلي دور بود و نزديك انگاري! همش بغض ميشد، خناق ميشد و بعد هم مثل اشك شد تو چشام، ديدي كه، نه!!؟

ميگما.............!!

چرا نيومدي......؟

ميايي.............؟

بيا..................؟

لوس نشو........!

ميدوني كه دوست دارم، براي تمام هميشه! چقدر باور داري..........؟ چقدر......؟

ميدوني كه من فقط تمام لحظه هاي با تو نبودنم را طلبكارتم! پس بيا.........!

ميگما..............!

كي ميايي.........؟

زود بيا...............!

خيلي زود...........!

دير نكني آ ..............!

قول........................؟!

راستي، نگاه كن، يادم رفت بهت بگم، تو ميدوني اينو كي برايت نوشتم؟

نميدوني..........؟

وقتي تو نبودي..........! وقتي پيشم نبودي.........!

نكنه يه دفعه فكري بشي كه بايد هميشه ازم دور باشي آ  تا ازت بنويسم ! نــــه ! اين فقط اين دفعه بود! فقط !!

ميدوني چرا نمي خوام بهت دروغ بگم............؟!  نمي تونم.........؟؟!  خوبم ميدوني كه مي تونم ! فقط......... فقط  نمي تونم، همين...........!

حالا فهميدي چرا...........!!!؟

تو فكر مي كردي حتما چون دوست دارم، نـــه........؟!! نــــــه اين طور نيس! چون    خ ي ل ي د و س ت ت د ا ر م !! فقط همين!.

براي لحظه هاي از تو نوشتن

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 17:32  توسط سید   | 

..:: قیصر هم رفت... از حرف اول نام کوچکش...تا حرف آخر عشق... ::..

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

 

خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بال های استعاری

لحظه های كاغذی را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد وغمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری

عصر جدول های خالی، پارك های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمكت های خماری

رونوشت روزها را روی هم سنجاق كردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه باز حوادث
درستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری

 

خدایش بیامرزد

یا علی مددی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 22:32  توسط سید   | 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 18:42  توسط سید   | 

بی تو.......

بي تو و چشم مست تو من به كجا سفر كنم ؟    

                      بي تو چگونه نازنين ستاره را خبر كنم ؟

                       شهر نگاه من ببين يخ زده و بدون نور

                       نگو كه بي نگاه تو شب دلم سحر كنم

                     پر از صداي تو شده تمام لحظه هاي من

                     چگونه بعد تو از آن خاطره ها گذر كنم ؟

                       درون شعر زندگي قافيه نام تو شده

                     نمي شود به زندگي بدون تو نظر كنم

                      اگر تمام قلب من بسوزد از فراق باز

                 محال باشد اين كه من ز عاشقي حذر كنم

             تمام هر چه هست و نيست به اسم تو نوشته ام

                    براي من همين كه با خيال تو سفر كنم

 

       

  

                       

 

پاك                   يعني

سرزمين                         لحظه  

يعني                                    بيداد

عشق                                            من

  باختن                                                          عشق

جان                                                                        يعني

زندگي                                                                             ليلي و

قمار                                                                                مجنون

در                              عشق يعني ...            شدن

ساختن                                                                                  عشق

دل                                                                                      يعني

كلبه                                                                           وامق و

يعني                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فرداي                                يعني

كودك                          مسجد

يعني               الاقصي

عشق /  من

                                                              

عشق                                           آميختن                                            افروختن

يعني                                  به هم          عشق                                  سوختن

چشمهاي                        يكجا                    يعني                          كردن

پر ز                   و غم                            دردهاي                گريه

خون/ درد                                                    بيشمار

 

عشق                                     من

يعني                             الاسرار

كلبه                    مخزن

اسرار             يعني

من / عشق

 

 

يه چشم بايد هميشه توش اشك باشه و گر نه ميسوزه 

يه دل هميشه بايد توش غم باشه و گر نه ميشكنه

 

يه كبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه وگرنه اسير ميشه

 

يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساكت ميشه

 

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه

 

يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با كاغذ سفيد فرقي نداره

 

يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه كلافه سر در گمه

 

يه قلب پاك هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه

 

يه چشم اشك آلود

 

يه دل غم آلود

 

يه كبوتر عاشق

 

يه قناري خوش آواز

 

يه لب خندون

 

يه جاده بي انتها

 

يه دفتر نقاشي

 

يه قلب پاك

 

و............

 

اينا همه يه جايي معنا داره...جاييكه...

 

چشاي اشك آلودتو من پاك كنم

 

دل غم آلودتو من شاد كنم

 

شنونده آواز قشنگت من باشم

 

لباي كوچيكتو من خندون كنم

 

نقاشي دفتر خاطراتت من باشم

 

 

 

و پاكي قلبتو با صداقت عشقم معنا كنم.

 

 

 

                                                      

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 18:25  توسط سید   | 

تنهای هایم.....

           مفهوم عشق

               

   

                          هيچ كس ويرانيم را حس نكرد

      

     

                          وسعت تنهائيم را حس نكرد

     

         

                          در ميان خنده هاي تلخ من

     

            

                          گريه پنهانيم را حس نكرد

    

         

                        در هجوم لحظه هاي بي كسي

   

            

                        درد بي كس ماندنم را حس نكرد

   

      

                         آن كه با آغاز من مانوس بود

               

                          لحظه پایانیم را حس نکرد...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 18:11  توسط سید   | 

عشق

در لحظاتي که چون باد در گريزند...

در روز هائي که پر هياهو و سراسيمه در گذرند...

عشقي پايدار قلب تو را فرا خواهد گرفت...

ولي فقط يکبار...

آنگاه که نوبت تو فرا ميرسد

به سادگي آن را فرو مگذار

چون در چشم به هم زدني

عشق ميميرد و بخت ميگريزد

ناقوس تنهائي در زواياي وجودت طنين انداز ميگردد

لحظه اي که سرنوشت در گوش تو نجوا ميکند و عشق در قلبت ميشکفد

ترديد مکن...

زيرا سرانجام ارزش آن را در خواهي يافت...

آنگاه که عشقي پايدار تنها يک بار به تو روي مي آورد...

فقط همين يک بار...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 19:6  توسط سید   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 18:57  توسط سید   | 

عشق کاغذی - عشق

     

عشق يعنی سوز نی ، آه شبان

                                    عشق يعنی معنی رنگين کمان  

عشق يعنی شاعری دل سوخته

                                    عشق يعنی آتشی افروخته

عشق يعنی با گلی گفتن سخن

                                    عشق يعنی خون لاله بر چمن

عشق يعنی ديده بر در دوختن 

                                    عشق يعنی در فراقش سوختن 

عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز

                                    عشق يعنی عالمی راز و نياز

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 11:52  توسط سید   | 

زندگی زیباست

دیروز پنجره ام رو به دنیا باز می شد
از امروز ناگزیر
 پنجره فقط دیوار می بیند
که سایه ها در آن می میرند
و ماه
 همیشه از نیم رخ شیشه ای دور
به خانه می نگرد
 از این پنجره به بعد
من از دنیا می ترسم
تو می گویی تاریک می بینم
ولی جهان به روشنی حرف های ما نیست
نه که فکر کنی من پسر آسمانم
 که از آن پنجره تا این
 از معجزه ی سطری گذشته ام
نه که نه
من همان توام که شهید داده ا ی
 من همان توام که شهید داده ای
 من همان توام که زیر ماه می میری
شاید عروس می شوی
 من از روشنی روزها نمی گویم
 از اینکه چیزی برای خنده ندارم
سر به یر حرف می زنم
همیشه که نباید چراغ چهار راه
 پیش پایمان سبز شود
گاهی خوب است دیر به خانه برسیم
دیر از خانه دراییم
از این چراغ به بعد می بینی
کسی برای مردن به خیابان نمی اید
و انگار قرار این مدار بود
که زود به خانه برسیم
زود از خانه دراییم
و زندگی را به خانه ببریم
ولی تو همان منی
که هر روز برای مردن به خیابان می ایم
هر روز برای مردن به خانه می روم ؟
ولی من همان توام که ته سال
تنگ کوچکی از عید به خانه می بری
وقتی ماهی هست
 کسی برای زندگی به خانه می اید
 وقتی ماهی نیست
 کسی برای مردن به خانه می اید
 از امروز ناگزیر
 پنجره فقط دیوار می بیند
 که سایه ها در آن می میرند
همیشه که قرار نیست
 پنجره رو بهدنیا باز شود
از امروز ناگزیر
این مدار
بر این قرار می چرخد
گاهی ته روز
ته فنجان قهوه و نواری که خالی است
یک پنجره به جایی دور باز می شود
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 12:59  توسط سید   | 

قلبهای بی پناه

ای

 پناه قلبهای بی پناه ای امید آسمان های غریب
ای به رنگ اشک های گرم شمع ای چنان لبخند میخک ها نجیب
ای دوای درد دلهای اسیر ای نگاهت مرهم زخم بهار
ای عبور تو غروب آرزو ای ز شبنم های رویا یادگار
کوچه دل با تو زیبا میشود
تو شفا بخش نگاه عاشقی
مهربانی نازننی مثل عشق
با تمام شاپرک ها صادق ی
چشم هایت مثل رنگین کمان دست هایت باغ پک نسترن
قلب اقیانوسی از شوق و نگاه با دلت پروانه شد احساس من
قلب من یک جاده تاریک بود
با تو قلبم کلبه پیوند شد
اشک هایم مثل نیلوفر شکفت
حاصلش یک آسمان لبخند شد
مرز ما گلدانی از احساس شد
 تو گلدان پیچکی از عاطفه
تو شدی راز شکفتن
من شدم برگ سبز و کوچکی از عاطفه
ای تماشای تو یک حس لطیف
 بی تو فرش ک.چه های بارانی ست
بی تو صد نیلوفر عاشق هنوز
در حصار عاشقی زندانی ست
قلب من تقدیم چشمان تو شد
عشق یعنی تا ابد آبی شدن
عشق یعنی لحظه ای بارانی و
لحظه ای شفاف و مهتابی شدن
عشق یعنی لذت یک آرزو
عشق یعنی یک بلای ماندگار
عشق یعنی هدیه ای از آسمان
عشق یعنی یک صفای سازگار
عشق یعنی با وجود زندگی دور از آداب مردم زیستن
عشق یعنی لحظه ای خندیدن و
 سال ها اشک ندامت ریختن
عشق یعنی زنگ تکرار نگاه
عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن
عشق یعنی قطره بودن سوختن
عشق یعنی راهی دریا شدن
هر چه هست این عشق صد ها قلب صاف
با حضورش ‌آبی و بی کینه است
عشق یعنی سبز بودن تا ابد
عشق رنگ نقره اینه است
تو گل گلدان قلب من شدی
عشق شد یک برگ از گلدان تو
در بهار آرزوها می دهد
 میوه های عاطفه چشمان تو
چشمهایم باز بارانی شدند
قلبم اما گشت دریای ز عشق
دل گذشت از کوچه های خاطره
ر.ح شد مضمون و معنایی ز عشق
باید از آرامش دل ها گذشت
شادمان چون لحظه دیدار شد
بهترین تسکین دل این جمله است
باید از پیوند تو سرشار شد
.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 12:57  توسط سید   |